به سایه ی چناری غزالان دشت
به صحبت زهر در بُدند
سخن از بشر شد وتولید او
یکی گفت :من گفته ام بارها
بشر با تفنگ عرض خود باد داد
که پا کرده او نابرابر نبردی بزرگ
وآسایش از جمع حیوان ببرد
غزالی به خامی به اوگفت :هان
اگر با تفنگ کار ،نامردمیست
ولی کام آدم از آن خرّم است
بدو گفت نی جان من
چه کامی ؟که آدم بدان آدمی می کشد
چه جانها که در لحظه ای صید خشمش شود
به ناحق بسی ظلم بی حد کند
به کوته زمانی هزاران کُشد
که از رسم حیوان چنین دور باد
برچسب:
نویسنده: مسا
مکن باور که یادت می رود ازدل
وگر باشد به باطل این دلم غافل
جوانی با هجومی از بلاها بود
مرا یادت زامواج بلا ساحل
بلاها رفت وسرزد مهر شادیها
نمی کاهم زمهرت هستم ار قابل
الا ای یار تنهایی وسختی ها
کمک کن تا به وصلت من شوم نائل
جفاکردم بسی با من وفا کردی
حرامم باد با خصمت شوم مایل
خدایا بی تو دنیا را صفایی نیست
عنایت کن به انوارت شوم جامع
برچسب:
نویسنده: مسا
بین آدمها چرا جنگ ونبرد
جنگهایی پر زمرگ ورنج ودرد
خانه ها ویران زخشمی بی دلیل
چشمها گریان زداغی بی بدیل
کودکانی بی پدر زخمی زچنگ
مادرانی خسته از آوار جنگ
جنگ افروزان رها از درد ورنج
مردمی درکار جنگ بی دسترنج
آبرو دیگر ندارد آدمی
نزد حیوان شرم دارد وانگهی
آی آدمها حماقتها بس است
جنگ افروزی نشان نا کس است
خستگانیم ای خدا زین جنگها
نا امیدان از شفای زخمها
کاش مردم جور دیگر می شدند
مهربانان بامدارا می شدند
برچسب:
نویسنده: مسا
ندارد اعتباری حال دنیا مشو مغرور از احوال دنیا به هر شیبی نشیبی آفریده پی شب روز روشن آفریده بسی فیلان خوراک مور دیدم چه مردانی اسیر گور دیدم زچاهی یوسف آمد شد عزیزی سلیمانی زمین زد مور ریزی زنی در قصر فرعونی ستوده زنی تنها زدنیا غم رهیده چه قارونها به خاک افتاده از قهر چه نمرودی اسیر پشّه در دهر ندیدم جانور مغموم دنیا ویا مغرور شادیهای دنیا گمانم در جهان تنها بشر بود که با این بی وفایش دوستی بود چنین دنیای نامردی که دیده بهشتی داده ودنیا تهیهه
برچسب:
نویسنده: مسا
مرا جسمی مبین خاموش وآرام درونم در هیاهو صبح تا شام مرا یاریست پنهان از نظر ها دلم را همچو صیدی کرده او رام به هر پستی بلندی فکر اویم به دیدار هلالش بر سر بام مگر جز صبر من را چاره ای هست زهجرانش شدم پیر نه زایام فراموشش نخواهم کرد هرگز که روزی وصل او کامم دهد کام چه جای شکوه باشد ای دل خام که هاتف وصل ما را دیده درجام
برچسب:
نویسنده: مسا
حکیمی به فرمان حق بنده بود زعشقش به حق رازها دیده بود زعصیان حق سخت در شرم بود شبش تا سحر ذکر حق زنده بود به زعمش که شیطان نه از روی بغی ابایش که آدم کند سجده بود که شیطان زعشق فراوان به رب بشر را رقیب خودش دیده بود رقیبی نه در امر دنیای دون که بار امانت به او داده بود که من سالها بندگی کرده ام ولی آدمی گوی را برده بود از این روی خالق زاو بگذرد که این نقشه از عشق حق چیده بود
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا
برچسب:
نویسنده: مسا